آدميان هنوز نفس ميكشند
قصه مهتاب

 

تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب

تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب

تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری

من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب

تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس

من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب

تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته

من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب

تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری

من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب

تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )

من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب

 

¤ نوشته شده در ساعت 11:28 توسط مسافر | ارسال نظر

نظرات نوشته

منوی وبلاگ

درباره ما

آخرين پست ها

شاخه ها

لینک ها

نویسندگان

آمار

ديگر

©2006 - Powered by AftaBlog.com