| X Close | ||
تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب
تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب
تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری
من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب
تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس
من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب
تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته
من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب
تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری
من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب
تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )
من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب
بگذار تا در محملت بستر بگیرم
بگذار امشب عاشقانه سر بگیرم
بگذار در اندوه این شام سیه فام
چون آسمان مهتاب را در بر بگیرم
بگذار چون یک آدم مست و هوس باز
امشب به مُهر عاشقی همسر بگیرم
بگذار بر این باور سرد خمیده
چند ساعتی را با خدا سنگر بگیرم
بگذار تا در انهنای این تب زرد
بوسی ز روی گونه دلبر بگیرم
بگذار تا بر سایه نامردمی ها
یکدم سراغ از شیهه ی خنجر بگیرم
باری شدم راهی بسویت ای ( مسافر )
بگذار در شوق پریدن پر بگیرم
تو آن موج بیدار ٬ من آن قصه ی خواب
تو آن عکس سوخته ٬ من آن عکس بی قاب
تو آن باد سرخی ٬ که در دل اسیری
من آن مرغ عشق ٬ به فریاد و بی تاب
تو آن دفتر شعر ٬ که برگش ز الماس
من آن دشت پیرم ٬ خشکیده بی آب
تو آن برج خسته ٬ که پایت شکسته
من آن رو سیاهم ٬ که گیرم به مرداب
تو آن اشک ماهی ٬ که در شب اسیری
من آن خار و خاشاک ٬اسیرم به گرداب
تو آن انتظاری ٬ منم یک ( مسافر )
من آن کهکشانم و تو مثل مهتاب
دوستان عزیز اینم همون شعری که گفتم از خودمه و شعر پایین جوابیه یکی از دوستان بی معرفتم که تقدیمش کرده به خودم ما رو از نظرات خودتون بی بهره نکنید .
پشت دیوار سکوت
بنویسید که رفت !..
رفت در معرض باد
تا که شاید وزشی بی منت
تن بیچاره این باغ سفید
را بسوی هدف خویش برد
بنویسید که رفت !...
رفت از بیشه سر سبز خیال
روشنی را به فراسوی بهشت
به تن شبزده ی باد زند
که بگوید هستم
بنویسید که رفت !...
بنویسید که او گریه نکرد
بنویسید که او خندان رفت
رفت تا در افقی بی معنا
تن خود را به جدال یک مرگ
که خودش ساخته بود بسپرد
بنویسید که رفت !...
بنویسید در این سیل فرار
او به فرجام دلش سوخت ولی
هیچکس از دل او بوی نبرد
گر چه او بوی شقایق می داد
بنویسید که رفت !...
رفت تا در سفری بی مقصود
باری از دوش ( مسافر ) گیرد
و بگوید که من اینجا بودم
ولی انگار کسی حرف او را نشنفت
دوستان عزیز باز هم سلام
این قطعه شعری که در پایین مشاهده می کنید توسط من سرائیده نشده اخه من یه قطعه دارم به نام بنویسید که رفت !... که یکی از دوستان و همراهان نزدیک من در جواب اون قطعه این شعر رو سروده که امیدوارم خوشتون بیاد در روزهای آتی قطعه سرائیده شده توسط خودم هم میزارم اینجا ٬ لطف کنید نظرات خودتون رو بهم برسونید .
یا علی
روی گلبرگ بهار
بنویسید آمد !...
بنویسید که او
با نسیمی خندان
از پس کوه خدایان آمد
بنویسید که او
با صدای سم اسبی زیبا
همچو شهزاده سواران آمد
بنویسید آمد
چونکه از کهنه دیاری آباد
دختری از پس یک بیشه سر سبز خیال
ناله اش را بشنفت
بنویسید که آن دخترک خوش اقبال
بوی مشکین دلش را حس کرد
قلب غمگین جوان
بوی گلبرگ شقایق می داد
بنویسید آمد
بنویسید که او تنها نیست
او به همراه کسی می آید
تا که در کلبه جان
نغمه نو بسراید این بار
بنویسید که از گوشه چشمان مسافر
قطره ای اشک چکید
که دلش را لرزاند
اشکی از جنس خدا
بنویسید که در قلب مسافر امروز
غم تنهایی نیست
در دلش شعله نوری است
که نامش عشق است
در شبستان سکوت
از ستاره ها اثر نبود
میان آسمان و شب
کسی نظاره گر نبود
منو تو بودیم و سکوت
ولی ز حرف خبر نبود
سکوت تو مرا شکست
چه سود این هنر نبود